دخترک

تازه آفتاب زده بود،دخترک کنار خانه شان، لب خیابان،لی لی بازی می کرد؛ یک ، دو، سه.......

همین طوی که داشت لی لی بازی می کرد،نگاهش به آسمان افتاد و کنار پلهُ خانه نشست و شروع کرد به گریه

اولش آروم ،آروم جوری که کسی صداشو نمی شنید،اما بعدش با صدای بلند گریه می کرد.چد دقیقه بعد ، پدر و مادرش آمدند و به زحمت و سختی ساکتش کردند،اما تا نگاهش به سمت اسمان افتاد، شروع کرد به گریه

یک ساعتی گذشت و یک پسر بچه آمد،باهاش بازی کرد،مهم نبود پسر همسا یه هست یا از فامیل؛دخترک از گریه افتاد،اما دوباره نگاهش به اسمان افتاد و شروع کردن به گریه

یه عابری که انسان با شخصیت و متمدنی به نظر می رسید آمد کنار دخترک نشست و کلی باهاش صحبت کرد تا دخترک آروم شد، مثل اینکه می دونست آدما چه جوری گریه می کنن و یک کتاب قصه بهش داد؛دخترک شروع به خواندن کرد. داستان کتاب هم در مورد آسمان بود تا دخترک خوب بفهمد آسمان یعنی چه؟ اما همین که کتاب تمام شد و نگاه کرد به آسما نی که حوالی ظهر بود شروع کرد به گریه

 ، چند ساعتی که گذشت یه نفر برای دخترک اسباب بازی و دوچرخه آورد؛تا وقتی با آنها بازی می کرد آروم بود اما وقتی نگاهش به سمت آسمان افتاد شروع به گریه کرد.

حوالی بعد از ظهر بود که نگاهش به یه دختر کوچولویی افتاد که اوهم داشت گریه می کرد چند دقیقه ای به هم نگاه کردند انگاری که اروم شده بود و پیش خودش دلش برای دختر کوچولو می سوخت یه جورایی مثل هم بودن،تا زمانی که دوباره آسمان رو دید و شروع کرد به گریه و دیگه هیچ چیزی دخترک را اروم نکرد.

اما دخترک هیچ وقت آسمان شب را ندید چون آنقدر گریه کرد که قبل از غروب خورشید اشک هاش تمام شد و مرد.

فردا صبح که خورشید دوباره طلوع کرد یه دخترک دیگه ای داشت دم خانه شان لی لی بازی می کرد؛یک، دو، سه ....

قصه

قصه ها هستند که ما می خوانیم 

                                      در پی اب و درخت و خوابیم

  با سرآغاز و شروع هر کدام

                                      تک درختی خانه ای می سازیم

هر چه کوه هست تا به بالا می رویم      

                                               هر چه دشت است تا به دریا می رویم

 می رویم با هم در چنگ زمان

                                        تا به مرز جنگ با قانون نان

گر چه سخت ا ست از دلی بیرون شدن  

                                       ما شدیم استاد در اهلی شدن

 تا که ان لحظه کتابم شد تمام

                                              ای دریغا قصه ای بودم ؛

 تمام

پرواز

من از عدم پرواز کردم.

 آسمان را با عطر یک نان خریدم و بالهایم را به قیمت بر گرفتن نگاهی از زیبایی

در آن بالا پرندگانی را دیدم که از ابتدای هستی پرواز می کردند

آنجا جاده ای نبود که بتوان از آن عبور کرد، همه اش هوا بود

ستارگان به مانند پاگرد پله هایی بودند و بس

انجا غروب خورشید معنایی نداشت؛چون شبی نبود روزی نبود

ناگهان افتادم خودم را دیدم با نانهایی در دست برای شام

 

 

دیوار

من از دیوارها می ترسم

دیوارهایی که اندازه ذهن بشری

نه روزنی، پنجره ای، هیچ در آن نیست

دیوارهایی که به دست ناتوانان، سر فروشان،مردگان

خشت و سیمانش ز خون و استخوان شاعران

و با شمشیر نامردان بنا گردیده باشد را می گویم

من از دیوارها می ترسم

هرگز نتوان به بالایش رسید،

جز

به دست نردبان خون من یا جان تو یا مرگ انسانهای درد

اینگونه شاید دیدیم

آنسوی این دیوار سرد

کی توان از آن گذشت؟

این خودش راه درازی دارد.....

 

 

چرخ دنده ها

بعضی شبهای زمستان که هوا خیلی سرد باشه و انسان روی یک صندلی راحت نشسته باشه احساس می کنه که همه چیز سرجای خودش قرار داره و چرخ دنده های زندگی دارن می چرخند، همان جوری که باید بچرخند ؛ آدم ها راه میرند،حرف میزنند،می خندند،غذا می خورند،

همه چیز همین جوری که باید باشه،بوده و هست.

اما امشب فرق داشت؛ این ستاره ها چلهُ زمستونی که باید جلوی همهُ اونها رو ابرهای سفید و سیاه و خاکستری گرفته باشه برای خودشون با خیال راحت می رقصیدند و چشمک می زنند، انگاری که وسط کویر و چلهُ تابستونه،و این ستارگان بودند،جایی که نباید می بودند

نمی دونم

 شاید وقتش رسیده که چرخ دنده های زندگی هم از هم بپاشند و نابود شوند.